مرتبط با :
خاطرات رزمندگان دفاع مقدس
یك روز بچههای كانون، دیدند "ژوان " نماز میخواند، اما دستهایش را روی هم نگذاشته و هفته بعد دیدند كه بر مُهر سجده میكند. "مسعود " شیعه شدن او را جشن گرفت.
وقتی از "ژوان " پرسید: "كی تو رو شیعه كرد؟ " او جواب داد: "دعای كمیل علی(ع)
گفت: "میخواهم اسمم رو بذارم علی ".
"مسعود" گفت: "نه، بذار شیعه بودنت یه راز باشه بین خودت و خدا با امیرالمؤمنین (ع)
گفت: "پس چی؟ "
ـ "هرچی دوست داری "
گفت: "كمال "

چه اسم زیبایی، برای خودش انتخاب كرد. مسیحی بود. شد مسلمان اهل سنت و بعد هم شیعه، در حالی كه هنوز هفده بهار از عمرش نگذشته بود.
مادرش، خیلی ناراحت بود. میگفت: "شما بچه منو منحرف میكنید ".
رفت و بعد از مدتی آمد و گفت: "كارم برای ایران درست شد. رفتم با بچهها، صحبت كردم. بنا شده برم عراق. از راه كردستان هم قاچاقی برم قم. " با برادرهای مبارز عراقی رفاقت داشت.
مسعود گفت: "تو كه فارسی بلد نیستی، با این قیافه بوری هم كه داری، معلومه ایرانی نیستی!
خیلی اصرار داشت. بالاخره با سفارت صحبت كردند و آنها هم با قم و در مدرسه حجتیه پذیرش شد
یك كتاب "چهل حدیث " و "مسأله حجاب " را به زبان فرانسه ترجمه كرد.
همیشه دوست داشت یك نامی از امیرالمؤمنین(ع) روی او بماند. میگفت: "به من بگید ابوحیدر، این آن رمز بین علی(ع) و من هست. "
یك روز از "مدرسه حجتیه " زنگ زدند كه آقا پایش را كرده توی یك كفش كه من زن میخواهم. هرچه میگوییم حالا اجازه بده چندسالی از درست بگذره، قبول نمیكند.
مسعود گفت: "حالا چه زنی میخواهی؟ "
گفت: "نمیدونم، طلبه باشد، سیده باشد، پدرش روحانی باشد، خوشگل باشد".
مسعود هم گفت: "این زنی كه تو میخوای، خدا توی بهشت نصیبت میكند".
برای مطالعه این خاطره به ادامه مطلب مراجعه نمایید